زیر پایم
زمین از سم ضربه ی اسبان میلرزد
چهار نعل می گذرند
وحشی , گسیخته افسار , وحشت زده
به پیش می گریزند
اسبان.
در یال هایشان گره می خورد
آرزوهایم
دوشادوش شان می گریزد
خواست هایم
هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندکی غبطه .
در افق
نقطه های سیاه کوچکی می رقصد
و زمینی که بر آن ایستاده ام
دیگر باره ارام یافته است.
پنداری رویایی بود آن همه :
رویای آزادی
یا
احساس حبس و بند
پ.ن: پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز میکنم
فریاد می کشم که :
" ترکم گفته اند "
مارگوت بیکل
شرمنده بابت نیومدن و دیر اومدنم