سکوت درونم که پیوسته آن را با خود دارم زاده حرکت آرامی ست که روزی را به روز دیگر می پیوندد...
***************
یه چیزی تو مایه های استفراغ ذهن و اینا !
درد ... اشک .... بغض ... خون ....گر یه ....آه .... بدبختی .... درمونده ......دوراهی .... زندگی ....
عادت ... دروغ .... عشق؟ .... مرگ!!!! ....تنفر .... لذت .... سیلی .... بارون ....لیند.... روح .....جنازه
بازم مرگ.. مرگ ....مرگ...........
پ.ن:
این روزا حس پشیمونی دارم , مث سگ , از اون حسایی که رسما به گه خوردن می افتی , البته من پوستم
کلفت تر از این حرفاست به این راحتیا جا نمیزنم .
دلم میخواد دیگه چرت و پرت ننویسم , حالم از خودم شدیدا بهم میخوره .......