تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمیخوانی
از این غم چه حالم نمیدانی
پس از تو نمونم بنای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته
نامجو. البته نمیدونم شعرش مال کیه!
پ.ن 1 :
خیلی تکراری میشه اگه عین پارسال بگم:
یلدا هم بهانه نوشتن نشد تلنگری به فراموشی میزنم ؟!
پ.ن 2 : سریال روزگار غریب و ساعت شنی رو خیلی پیشنهاد می کنم