تبليغاتX
یادداشت های روز های تنهایی

 

 

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

 

گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان پنهان می شود

 

.....

 

چه خوش گفت هایده :

 

 

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد

 

تمام جستجوی دل سوال بی جواب  شد

 

 

پ.ن۱:الان دقیقا نمیدونم زیر تیغم یا روی تیغ فقط می دونم داره ازم خون میره...

 

پ.ن۲:یکی به من بگه مگه من چند سالمه!

 

پ.ن۳:فقط می خوام بدونم چرا؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 0:56  توسط سکوت  | 

 

 

زندگی معطل درماندگی های ما نیست

 

می گذرد

 

 در گذر روزها بزرگترین مصیبت ها از تو دور می شوند

 

مطعلق به گذشته .

 

تا هستی , نفس داری , مجبوری دوباره به زندگی برگردی

 

ببینی , بفهمی , تحمل کنی

 

آیا درد از بین می رود ؟

 

از عظمت , مصیبت فاجعه کم می شود ؟

 

نه , درد هست ... ولی

 

در درون تو , با تو , و در کنار تو

 

همراهت می آید , تو به آن عادت می کنی

 

درد جزء لاینفک زندگی است و فرار از آن فرار از زندگیست

 

مرگ زیبا تر از زندگیست....!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 14:57  توسط سکوت  | 

 

 

 

یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد

 

هیچکس دو رو برت نیست همه رو بردی ز یاد

 

چند تا موی دیگت سفید شد ای مرد بی اساس

 

جشن تولد تو باز مجلس عزاست

 

بریدی از اساس

 

قوض پشتت بیشتر شد , شونه هات افتاده تر

 

پیرامونتو ببین با دقت , می سوزن خشک و تر

 

این که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی

 

این که لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی

 

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ؟

 

کی با ما راه میایی جون مادرت !

 

 

...............

 

 

این که دستاتو روی سر میذارن

 

اینکه باهات هیچ کاری ندارن

 

اینکه تو بازیشون راهت نمیدن

 

اینکه سر به سرت میذارن ...

 

..

 

این که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی

 

این که لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی

 

 

 

 

 

محسن نامجو

 

 

 

 

پ.ن: همینیه که هست !میخوای بخواه نمیخوایم باید بخوای.

 

 پ.ن۲: نمیدونم قوض و درست نوشتم یا نه مهمم نیست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 21:20  توسط سکوت  | 

 

دلا شب ها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

 

تو صاحب درد بودی ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری

 

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

 

میاد آندم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

 

میاد آندم که عود تارو پودت

نسوزد در هوای آشنایی

 

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد,عشق ورزد,اشک ریزد

 

به فریادی سکوت جانگزا را

بهم زن در دل شب های و هو کن

 

وگر یاری فریادت نمانده

چو مینا , گریه پنهان در گلو کن

 

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون گور, سرد است

 

 

                                                                                         فریدون مشیری

 

 

                                                    

                   

این روز ها این گونه ام ببین.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 0:37  توسط سکوت  |