تبليغاتX
یادداشت های روز های تنهایی

 

دیگه دارم به این نتیجه میرسم که وبلاگ نویسی هم یکی از مزخرف ترین کارهاییه که میکنم تا بیکار نباشم

البته از اولش هدف این نبود که از بیکاری در بیام الان به این نتیجه رسیدم کاریم به بقیه ندارم منظورم فقط خودمه

دیگه حتی با شعر که نصف زندگیم بود هم حال نمیکنم نمیدونم چه مرگمه

 

خلاصه اومدم بگم احتیاج دارم یکم نیام اینجا چون حس بدی دارم ممکنه یهو خر شم ببندم در این خراب شده رو اما این کارو نمیکنم چون ممکنه بعدا بازم مثل خر تو گل گیر کنم بنابراین , دقت کنین

 

نتیجه گیری پایانی : تا اطلاع ثانوی این مکان در دسته تعمیر که نه شاید تحلیل  میباشد

 

این پست اخری رو داشته باشین تا بیام, گریه نکنین بابا زود بر میگردم

 

 

تقدیم میکنم به نگار عزیزم که سه سال قبل این و برام نوشت,حالا من براش مینویسم

 

_ _ _ _ _  _  _   _    _    _

 

حس میکنی

 

در انزوای خود سکوت مرگبار اشک ها را

 

تو از آفتاب دوری و من از تو

 

من,این سکوت

 

این فاصله ها را , سالهاست که میشناسم

 

حتی وقتی شاپرک ها در سوگ بهار می مردند

 

و برگها دیر زمانی زیر پای شب خرد می شدند و

 

باغ , خواب جوانه ها را می دید.

 

و من بار ها در تنهایی باغ گریسته ام !

 

من دست های پرواز را در میان هق هق باران جسته ام

 

کاش میشد از این باغ کوچید

 

یاسمن ها می گویند :

 

دور نیست آن روز که بتوان با شقایق ها پرید

 

و با قاصدک ها خواند

 

آری : آن روز بسی نزدیک است ...!

 

 

                                                                           سیما

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:37  توسط سکوت  | 

 

 

می شکند سکوت غریبانه اتاق

 

با فریادی و نهیبی بر خورد

 

تا شاید

 

به خود آید این جان خمود و خواب آلود

 

دهان کج, چشم بسته و آینه ای در پیش

 

با این هیبت دلقک وار هم اما

 

به خنده در نمی ایم, گریه ام میگیرد

 

چون با یک چشم هم میتوان

 

نقش درد آلود زندگی را در آینه دید

 

آرام, سنگین , مبهوت

 

پشت بر آینه شاید , هیج و شاید همه چیز

 

رایحه ای همسفر باد , حضوری غریبانه

 

و فضای انباشته اتاق

 

روی بر می گردانم, با ترس و امید

 

با امیدی که شاید

 

نشسته سرد و بی حرکت درون مبل

 

کنار پنجره , یا ...

 

با آشکارا خشمی

 

قدم زنان در اتاق.

 

صدایی میشنوم, به گمانم

 

چیزی در وجودم میشکند

 

شاید بغضی به قدمت تمام تنهایی هاست

 

 آوای آهی به امید پرواز

 

رهیدن

 

شاید هم , صدای بدرود من دیگر است, که

 

نرم و سبک , با کوله باری در حال گریز است.

 

این بار در آینه تصویر دلقکی است که می خندد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 14:13  توسط سکوت  |