تبليغاتX
یادداشت های روز های تنهایی

 

ما تماشاچیانی هستیم,

 

که پشت درهای بسته مانده ایم!

 

دیر آمدیم!

 

خیلی دیر ...

 

پس به ناچار

 

حدس می زنیم,

 

شرط می بندیم,

 

شک می کنیم ...

 

و آن سو تر

 

در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است

 

 

پ.ن:

 

همین است !

 

برای زندگی ,

 

بیهوده به دنبال معنای دیگری نگردید !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 16:36  توسط سکوت  | 

 

 

 

گفتم میروم

 

و در مرام ما

 

رفتن , مردن بود

 

و حالا سالهاست که مرده ام

 

 

 

 

پ.ن: به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم من و دریاب خوب من دارم میمیرم

 

      دیگه حتی نایی نیست برای گفتن خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم .....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 21:54  توسط سکوت  | 

 

مرگ

 

مرگ را دیدی

 

دیدی چه فروتن شده بود

 

خسته بود

 

گفت:مرد

 

پس از این برف نخواهد رویید

 

و نگاهش را بر صفحه ساعت پاشید

 

ناگهان عقربه های ساعت ذوب شدند

 

زیر لب زمزمه کرد:

 

بگریزیم,شتاب عبثی در پیش است

 

حلقه در حلقه زنجیر سراسیمه شتافت

 

همه تن پای و همه پای فرار

 

به امید دیدار

 

خنده کرده گفتم:

 

مشتاقم!

 

عقربک ها در چنبر زنجیر چکیدند و عقرب گشتند

 

و زمان در عقرب جاری شد

 

در خم حلقه زنجیر نهان گشت , نهان

 

همه در چنبر زنجیر ز هم میترسند

 

همه آه ...

 

باز پر گفتم , پر گفتم و پرت

 

مرگ در پهنه زنجیر ز خود میترسید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:33  توسط سکوت 

 

 

 

بر روی کاغذ سیگار

طرح زنی کشید

طرحی چو دود , چو رویا

رو کرد سوی من

و ... گفت :

لطفا کمی توتون

 

با پنجه های ساحر خود گرم کار شد

پیچید , با ظرافت , سیگاری

کنج لبش نهاد

کبریت را کشید.

 

دود

رقصید در فضا

از حلقه های دود

طرح زنی میان فضا ریخت

طرح زنی

بی سر

                                 

 

برخاست , رفت.  

 

برداشتم

سیگار نیم سوخته اش را

آهسته باز کردم, دیدم !

طرح سر زنی

مانده است روی کاغذ نه سیگار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 1:36  توسط سکوت  | 

 

و چهره شگفت

 

از ان سوی دریاچه به من می گفت :

 

حق با کیست که میبیند؟

 

من , مثل حس گمشدگی , وحشت اورم

 

اما خدای من !

 

چگونه می شود از من ترسید؟

 

من , من هیچگاه

 

جز بادبادکی سبک و ولگرد

 

بر پشت بام های مه آلود آسمان

 

چیزی نبوده ام

 

و عشق و میل و نفرت و دردم را

 

در غربت شبانه قبرستان

 

موشی به نام مرگ جویده است

 

حق با شماست

 

من , هیچ گاه پس از مرگم

 

جرات نکرده ام که در آینه بنگرم

 

و آنقدر مرده ام که هیچ چیز , مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند

 

آه , افسوس

 

من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده است .

 

 

 

 

عاشق این شعرم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 0:5  توسط سکوت  |