بايست ...تا نفس تازه کنم
من آخر همهء گذشته ام را دويده ام که همين حالا همين جا باشم
و شايد با تاخير چند سال رسيده باشم ...اما ...
دو تا نفس عميق و باز سکوت
تو بردی ...تو اخر هميشه برنده ايی ...بايد باشی ...
تو را من به شوق رسيدن دويده ام تا حال ...
امشب ...فرصتی شده حال را ...
من از خيال کردنت رشد کرده ام ...در هزار دين ...به هزار اسم ...به هزار رسم ...در هزار رقص با هزار شعر خوانده ام ات ...رقصيده ام ات ...
آينده را بيخيال ...بگذار همين جا در همين نفس های سريع و بريده ...من بنده باشم و تو خدا ...
امشب تو خدايی را بگذار من بودن را
دلم عجيب خنده ات را تنگ شده ...
لیوان شیشه ای پر از شراب
بر لبه گرد میز
حرف های بی ربط من
و چشم های تشنه تو
نگاه کن
نور
چگونه
در آب
می شکند
چه سستی بی پایانی ! ...
و مرگ
چه تیره
به انتظار نشسته
که روشن کند
تمامی داستان را
فکر نکنی که آسان است
خود بودن
خود شدن
خود ماندن
خود دیدن
فکر نکنی که آسان است !
سال نو رو به هیشکی تبریک نمیگم چون هیچ سال نویی در کار نیست
اقتدار پرواز بیهوده بود
نه پری در کار بود نه اسمانی ....
و با خود گفتیم با لبهای دوخته آیا روزی خواهیم خندید؟