خواستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست
من و تو کم دیدیمبی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من وتو کم بودیم
من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ما می خوانیم
ما به اندازه ما می بینیم
ما به اندازه ما می چینیم
ما به اندازه ما میگوییم
ما به اندازه ما می روییم
من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست
......
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چونان که ببینی و بدانی
من همان درد مشترکم
همان عشق
مرا فریاد کن.
میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هرچی میبینم
چشامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کسه دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت میمیری
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امید و ببر از اسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
...
تصوری داشتم ...
خیال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم
در اسمان تصویری از زندگی خودم را دیدم
در هر قسمت دو جای پا دیدم یکی متعلق به من و دیگری متعلق
به خدا وقتی اخرین تصویر زندگی ام را دیدم به جای پا روی شن نگاه
کردم دیدم که چندین زمان در زندگی ام فقط یک جای پا بیشتر نیست
دریافتم که در سخت ترین لحظات یک جای پا بیشتر نبوده برای رفع ابهام
از خدا سوال کردم
خدایا: فرمودی که اگر به تو ایمان بیاورم هیچ زمانی مرا تنها نخواهی
گذاشت دیدم که در سخت ترین لحظات زندگی ام فقط یک جای پا
بیشتر نبوده چرا در زمان نیاز تنهایم گذاشتی؟
خدا فرمود : فرزند عزیزم تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم در مواقع
سخت اگر یک جای پا می بینی در آن لحظات تو را به دوش کشیدم.
......................

با اینکه می دونم خیلی از شما عزیزان این متن و قبلا خوندین
ولی گذاشتمش برای یک سری از دوستان نا امیدی که فکر
میکنن خدا فراموششون کرده امیدوارم که درکش کنین.
عشق یعنی: خواستن اما نگفتن
عشق یعنی: سوختن اما ساختن
عشق یعنی: طغیان دل اما لب فرو بستن
عشق یعنی: با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن
عشق یعنی: راز , رازی که حتی معشوق نیز نداند
عشق یعنی: خواستن برای دوست
زیستن برای دوست
بودن برای دوست
مردن برای دوست
بی آنکه باشی و بخواهی که باشی
عشق یعنی: مناجات شبهای تنهایی
وضو با قطرات اشک گرفتن
عشق یعنی: روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن
عشق یعنی:
پرستش , بدون چشم داشت
نیایش , بدون خواهش
ستایش , بی صدا
رفاقت , بی جفا
صداقت , بی ر یا
عشق یعنی:
چون خورشید , تابیدن بر شبهای دوست
و چون برف , ذوب شدن بر غم های دوست
آری
بلوغ بزرگی می خواهد تا بفهمیم که می توان کسی را دوست داشت
و اتفاقاً با او خوشبخت نشد...
بنابراین من شک دارم که زندگی عشق باشد و دیگر هیچ...
بلوغ بزرگی یعنی یاد بگیری زندگی مارپیچ بلندی است که وسعت پیش بینی در آن
فقط و فقط صفر و یک است.
بلوغ بزرگی یعنی استفاده درست از لحظه ها،
یعنی یاد بگیریم دستها را بگیریم و قلبها را لمس کنیم
حتی اگر بدانیم که او رفتنی است.
مگذار که فرزانه فرزانه بمیرم
بگذار که دیوانه دیوانه بمیرم
میخانه دگر جای من بی سرو پا نیست
بگذار که پشت در میخانه بمیرم
من بوم هوس بودم و ویرانه من دل
بگذار که در گوشه ویرانه بمیرم
از خویش گسستم که تو با غیر نشستی
بگذار که در پای تو بیگانه بمیرم
افسانه نما تام مرا خنده به لب ریز
بگذار که ای شمع چو پروانه بمیرم
دانه مفشان مرغ گرفتارم و دانی
بگذار که در دام تو بی دانه بمیرم
پروانه میخانه بیگانه شدی تو
بگذار که دیوانه دیوانه بمیرم