غروب پاییز بود و منم مست دلتنگیم نم نمک قدمی میزدم و بی هدف در کوچه پس کوچه های
بی قراری می رفتم به یه ناکجا ابادی . داشتم با زندگی دست و پنجه نرم می کردم.آره داشتم کم
آوردنمو باور می کردم خسته و تنها می رفتم فقط به دور دست خیره شده بودم . یه تک درختی
روی یه بلندی یه طورایی من و جذب خودش کرد رفتم کنارش و دیدم ای دل غافل این که از من
حالش بدتره . برگای رنگ و وارنگش ریخته بودن رو زمین بهش گفتم تو هم مثل خودمی , هیچ
کسی رو نداری همه تنهات گذاشتن تو هم نا امیدی مث خودم , همه چیز رو از دست دادی دلت به
چی خوشه وقتی یه برگم نداری . ناامید تر راه افتادم تا برم چند قدمی نرفته بودم که خیال کردم یکی
داره صدام می کنه . برگشتم و دیدم یه پرنده رو شاخه های خشک این درخته داره لونه می سازه
یهو جا خوردم یه حسی پیدا کردم حس بودن ,حس خواستن . این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده
همدم و همسایه پرنده احساس کردم وجدانم میخواد حرف بزنه بهم گفت این درخت رو ببین به امید
بهار سال اینده که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه و تونسته یه کاری
انجام بده .
اما تو چی؟توچطور به خودت امید دادی ؟ تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی؟ بس کن دیگه ...
دلم واسه خودم سوخت که تاحالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم نکردم. آره رفیقی که داری حرفامو
می خونی منو دیگه کمتر میبینی اخه بهش رسیدم به همونی که باید خیلی سال ها پیش از این میرسیدم
تو هم میتونی فقط بخواه , از من که کمتر نیستی بیا واسه یه بارم که شده به خاطر وجدانت یه کار خوب
بکن . اگه هر کی به تو بدی کرد تو خوبی کن . اگه کسی دلتو شکست تو دلداری کن . اگه کسی بهت نارو
زد تو محبت کن . آره عزیز دل نذار وجدانت مثه من بخوابه دیگه زیاد وقت نداری ها فقط اینو بدون که خدا دوستت داره و یه روزی,یه کسی , یه چیزی , یه جایی , یه جوری , صبر داشته باش , صبر داشته باش.

ای مهربان من
من دوست دارمت
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون
معیار های تازه زیبایی
با قامت بلند تو سنجیده می شود
زیبایی عجیب تو معیار تازه ای است
با غربت غریب فراوانش
مانند شعر من,
_ و این شوخی ست!_
تو,
از درخت های افرا بلند تری
از برف های قله های الوند,
پاک تر
و مهربان تر از
لطف نسیم ساکت شیرازی
در کوچه باغهای طراوت
و دست تو,
دست ظریف تو ,گلهای باغ را ماند
در نو شکفتگی
و شعر های من
_این برکه زلال_
تصویر پر شکوه تو را
در بر گرفته است.
من کاشف اصالت زیبایی توام
نقاش من به تابلوی خود سری بکش
امشب مرا به منظره دیگری بکش
اری غروب فکر بدی نیست پس مرا
در یک فضای مبهم خاکستری بکش
درمانده نشدم جز در برابر کسی که پرسید کیستی
در حضور باد
کلماتم را
در جوی سحر می شویم
لحظه هایم را
در روشنی باران ها
تا برایت نو شعری بسرایم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
با تو بی پرده بگویم
که تو را
دوست می دارم تا مرز جنون
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحضه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحضه های ناب
در لحضه های بی خودی مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی ست
این سر
نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
که این سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست