دیروز می پنداشتم که ذره ای بیش نیستم ذره ای که سر گشته و بی هدف در چرخه زندگی در فراز و فرود است
اما امروز به یقین می دانم که ان چرخه , خود منم و زندگی , سراسر در دوره های منظم در جریان است.
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام ,آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت...
آفتاب را به تو نمی دهم
تا خرده بشکافی اش و از آن هزار ستاره بسازی
ماه را به تو نمی دهم
تا به خاطر کوه نور,دریای مروارید را انکار کنی
ستاره ها را به تو نمی دهم
تا بگویی خوشا شبهای بی مهتاب
آسمان را به تو می دهم
تا ندانی که چه باید کرد
بخشيدن است هنگامي كه فراموش كردن
سخت مي نمايد
دست گيري است و رها نكردن
اميدواركه فردا چون امروز پر شكوه خواهد بود
باز گويي راز ها و نجوا ها
و لذت بردن از شب هاي غرق در ستاره
و از همه مهم تر
عشق
ان است كه بداني ديگر تنها نخواهي ماند .
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت,
همه جا ,
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم,
تو بدان این را تنها تو بدان.
تو بیا ,
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب !
من فدای تو , به جای همه گلها تو بخند !
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از ان موی دراز
تو بگیر ,
تو ببند !
تو بخواه !
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست,
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
مي انديشيم :
بهتر است از جام نيك بختي ننوشيم
چون وقتي خالي شد بسيار رنج خواهيم برد.
از هراس كوچك شدن نمي توانيم رشد كنيم
از ترس گريستن نمي توانيم بخنديم.
بر او ببخشايند
بر او كه گهگاه پيوند دردناك وجودش را
با ابهاي راكد و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد كه حق زيستن دارد.
حرفی نیست...
در سکوتم فریاد را نظاره کنید
فریاد در گلو خشکیده است...
حرفی نیست...
چشمان بی فروغ
به دنبال کوچکترین روزنه رهایی
زبان قاصی از بیان
حرفی نیست ...
زمان...
بس كند مي گذرد براي انان كه در انتظارند
بس تند مي گذرد براي انان كه مي ترسند
بس طولاني است براي انان كه در اندوهند
و بس كوتاه براي انان كه سر خوشند
اما ابديست براي انان كه عاشقند.
آهای تو که تو به خوابی
عمیق و سرد رفتی
تو قلبا سبز موندی
اگر چه زرد رفتی
کنار خاطراتم با تو همیشه خندست
طرحی که از تو دارم شبیه یک پرندست
شب و روز پیش منی , توهنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره دل درویش منی
زندگی بازیست
ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم
وای زین درد روان فرسای
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گر چه می دانستم این این افسانه را از پیش
زندگی بازیست
زندگی بازیست...
رشته هاي تعلق از هم ميگسلد و تو ناگزير از اين بودنها ميگريزي از هجوم واژه هاي بيگانه مرگ، نيستي، انتظارو نابودي و هم چنان در تلاشي تا در ميان اين مردم آلوده به وسوسه زندگي كني و زندگيت را بخواهي و ميكوشي آنچه متعلق به توست را بيابي، با اندوهي دست نيافتني، با بيداري اي بدتر از مرگ و هم چنان در اين منجلاب نفرت دست وپا ميزني تا وسوسه اي رو به گناه روح پاك ترا آلوده نكند تا اسير انسانهاي خاموش مفتون نشوي تا عشق را همانگونه كه هست بيابي
.غزلی در شب
آسان گریز من که ز دامم رهید و رفت
از این دل شکسته ندانم چه دید و رفت
پیچیدمش به پای تن خسته را چو خا ر
چون سیل کند خار و به صحرا دوید و رفت
گشتم چو ابگینه حبابی به روی اب
بادی شد و وزید و دلم را درید و رفت
او مرغ بال بسته من بود و ای دریغ
با بال بسته از لب بامم پرید و رفت
بر دامنش سرشک و به لب بوسه ریختم
خندید و گریه کرد و چو اهو رمید و رفت
شعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دام
رقصید روی دامم و دامن کشید و رفت
بویم نکرد و یک طرف افکند و دور شد
ای باغبان نخواست مرا از چه چید و رفت؟
وداع
صبح وداع تیره تر از شام مرگ بود
اشکی به دیده ماند سکوت از زبان گذشت
خورشید تیره گون شد و مهتاب خون گرفت
بر من همان گذشت که بر اسمان گذشت
شادی و شعر وشور و شراب و شباب و شوق
رنگ محال بود و ز چشم گمان گذشت
دام زمانه قدر و بها از کسی نخواست
با موش رفت انچه با شیر زیان گذشت
از خار پرس قصه که در دشت زندگی
گر کاروان گذشت چه بر ساربان گذشت
روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست
چشمی به روی هم زد و گفتا که هان گذشت
گفتم که عشق چیست تهی کرد جام و گفت
بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت
گفتم که مرگ مهلت دیدار می دهد؟
گفت این عروس از بر صدها جوان گذشت
گفتم سرنوشت زند حلقه ای به در
گفتا دریغ و درد ز راه نهان گذشت
بعد از تو روزگار بگویم چه سان گذشت
آنسان که که بر پرنده بی آشیان گذشت
بعد از تو روزگار ندانی چگونه بود
گر جمله سود بود همه در زیان گذشت
ای سرخ گل که باغ ربودت ز باغ من
گفتی به باد خیره چه بر باغبان گذشت؟
بگذار بوم وار بنالم به بام بخت
کان شعله ها بماند و شکیب و توان گذشت
رفتی برو, برو به سلامت سفر ترا
اما بگو, که چه ما را میان گذشت
هر بار قاصدی ز ره امد دلم تپید
دردا خموش امد و از آستان گذشت
اینک نهاده چشم به راهم که پیک مرگ
گوید که فکر توشه ره کن زمان گذشت
آرزويي در دل،
ندايي در سر،
فکري که تمام نميشود
و تنهايي ...
دوباره نيمه شبي ديگرست که خواب بر چشمانم حرام شده
يادهاي گذشتههاي شيرين
نه چندان دور؛ اما دست نيافتني!
چشماني ابري و خيس،
گلويي گرفته،
هقهقهايي به رنگ سکوت
و متکايي که مسيل آرزوهاست.
ديگر بار، امروز ترا ديدم اما،
اما تو٬ ديگر تو نبودي
چهره يخ زده تو
جادويي که انگار طلسمت کرده اين چند روز
لبخندهاي ژکوند خشکيدهات
و نگاه هايت که ديگر برفها را آب نميکند.
بهار بوي پاييزان ميدهد امسال
برگهاي سبز چنارها، قرمز است انگار.
بوي مهر ميآيد اما ديگر مهري نيست.
صدايي ميرسد اما صداي تو نيست.
شباب مه گرفته تيره و تار من،
اميدهاي سپيد و روشن من،
فالهاي پياپي خواجه ي شيراز،
همه نويد ترا ميدهد باز...
کاشکي دوباره بهار بيايد
بوي شمشادهاي تازه بيايد
بوي شکوفههاي بنفش و سپيد بياد
بوي تو بيايد و خـــــــــــــدا هم بيايد
کاشکي دوباره بهار بيايد.
من در اين غربت و تنهايي تلخ در پس کوچه خاموش فراموشي ها
از غم دوري تو و ز دلواپسي رفتن تو مي لرزم
دشت خاکي دل از سبز تهي است
دلم از شادي لرزان است
همه جا از سفرت ويران است
دل من صد افسوس صبح کافوري را هيچ باور نکند
اي طلوع طپش فاصله ها من ز دلتنگي حجم هجرت...
من از آشفتگي وحدت جمع و ز تنگي قفس مي ترسم .
سفرت وسعت زجر آور نزع ...
مرو اي ساقي عشق ...
مرو اي منشا الهام غزل ...
هجرتت رشته جان مي گسلد
من نمي دانم آه
به تن مرمر عشق
زخم اين فاجعه فاصله را مي بيني؟
گيسويت هجر طويل
ديدگانت شب شعر
دو لبت دفتر شعر حافظ
آه اي قهر آلود ...
دلم از تلخي ايام شکست
کمرم از غم تفريق دو تاست .
آه تو نمي داني
معني لحظه جان کندن چيست؟؟
بعد تو فاصله ها بين من و شادي است
اي بهار سفري اين ترنجستان هم بي تو رنجستان است
تو نمي داني
من عزادارترين مرثيه خواني هستم که به خوش باوريم مي گريم
بودنم در گرو ماندن توست دل من از سفرت مي ميرد
تو مرو ..... تو مرو.....
صدف بسته دل را مشکن
دست لرزان مرا در اين وادي تو بگير !!!

بايد گريست
بايد گريه کرد
اشک ريخت و سوخت
بايد گريست براي قفس هايي که از سايه خسته اند
بايد بود براي شب هايي که باران مي بارد
اي که به آسمان غريبي ام بدرود گفتي
من بي تو غريب ترين شرقي دنيايم
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!
کاش پنجره اي بود
کاش باز هم آسمان آبي بود
کاش باران مي باريد
تا از قفس چوبي برايت ترانه مي خواندم
چه آسان
مرا بفروخت, بفروخت
مرا نا آشنا با خویشتن کرد
مرا خویشی به هر بیگانه آموخت
شبی از بسترم بگریخت,بگریخت
به گوش دیگری آواز درداد
مرا سوخت
چرا نیست
نمی دانم که امشب در بر کیست
چرا آمد؟ چرا رفت؟
کجا رفت؟
چرا بود؟ چرا نیست؟
در آن شب
که مهتاب از شکاف ابر بگریخت
به روی سنگفرش کوچه ام ریخت
به من افسانه ای گفت
تنم در بازوان پیچید و خاموش
به روی بسترم خفت
به وردی چشم هایم را به هم دوخت
سحر گاهان به پیش دیگری رفت
مرا سوخت!
از آن شب
به هر کاشانه من در جستجویم
به هر اغوش می خوابم که شاید
تن او را بجویم
چرا درد نهانم را نگویم
مرا بد نام کرد او
مرا سوخت
مرا سوخت
تبه کرد
گنه کرد , گنه کرد
چرا نشناخت من را؟
چرا با خویشتن بیگانه ام کرد
چرا رفت؟
چرا دردی کش میخانه ام کرد؟
چرا دیوانه ام کرد؟
چرا...؟
ای ستاره ها که بر فراز اسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
اری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پراز ستاره می کنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه وبهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
نازو عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
اخر ان نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم اگهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کانچنین به قلب اسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب وپاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او زعشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره هر که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره کز ان جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است ومهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ،چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
به عمق نوميدي رسيده بودم و تاريكي
چتر خود بر همه چيز كشيده بود
كه اتش عشق از راه رسيد و
روح مرا رهايي بخشيد
فرسوده بودم و خود را به ديوار زندانم
مي كوبيدم حياتم تهي از گذشته و عاري
از اينده بود و مرگ موهبتي بود كه مشتاقانه
خواهانش بودم .
اما كلامي كوچك از انگشتان ديگري ريسماني
شد در دستانم به ان ورطه پوچي پيوند خورد
و قلبم با شور زندگي شعله ور شد .
معناي تاريكي را نميدانم اما آموختم كه چگونه
بر آن غلبه كنم.
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم،نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما ان دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه،اکنون دیریست
که فرو ریخته در من،گویی،
تیره اواری از ابر گران
چو می امیزم،با بوسۂ تو
روی لبهایم،می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
انچنان الودست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم میلرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را،سر شار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغوش اب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار
که فراموش کنم
تو چه هستی،جز یک لحظه،یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در برهوت
اگاهی؟
بگذار
که فراموش کنم
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای مارا
به بوی خوش اشنایی سپرد و به میهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که میخواهمت را
به شرم خموشی نگفتیم و گفتیم
دو اوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذر گاه هستی
به سوی هم از دور ها پر گشودیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم!
چه شب ها چه شب ها که همراه حافظ
در ان کهکشان های رنگین
در ان بی کران های سر شار از نرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نهفتیم
تو با ان صفای خدایی
تو با ان دل و جان سر شار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی
من ان مرغ شیدا
در ان باغ بالنده در عطر و رویا
بر ان شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم ...چه مغرور بودم!
من و تو چه دنیای پهناوری افریدیم
من و تو به سوی افق های نا اشنا پر کشیدیم
من و تو ندانسته , دانسته , رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شاد خوش, گرم , پویا
که گفتی به سر منزل ارزوها رسیدیم
دریغا , دریغا ندیدم که دستی بر این اسمان ها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است!
دریغا در ان قصه ها و غزل ها نخواندیم
که اب و گل و عشق با غم سرشته است!
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست من کور بودم!
از ان روزها , اه , عمری گذشته است
من و تو دگر گونه گشتیم , دنیا دگر گونه گشته است!
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شبهای غمگین که دیگر
ندانی کجایم , ندانم کجایی!
چو با یاد ان روزها مینشینم
چو یاد تو را پیش رو مینشانم
دل جاودان عاشقم را به دنبال ان لحظه ها می کشانم
سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش اشنایی سپرد و به میهمانی عشق برد
پر از مهر بودی...
پر از نور بودم...