کاش فریاد انقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
کاش وازه حقیقت انقدر با لبها صمیمی بود
که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود
کاش مهتاب با با کوچه های تاریک شب اشنا تر بود
کاش قاموس غصه ها, شکوه لبخند
در معنی داغ اشک گم نمی شد
و بالاخره …
کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید
آسان گریز من که ز دامم رهید و رفت
از این دل شکسته ندانم چه دید و رفت
پیچیدمش به پای تن خسته را چو خا ر
چون سیل کند خار و به صحرا دوید و رفت
گشتم چو ابگینه حبابی به روی اب
بادی شد و وزید و دلم را درید و رفت
او مرغ بال بسته من بود و ای دریغ
با بال بسته از لب بامم پرید و رفت
بر دامنش سرشک و به لب بوسه ریختم
خندید و گریه کرد و چو اهو رمید و رفت
شعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دام
رقصید روی دامم و دامن کشید و رفت
بویم نکرد و یک طرف افکند و دور شد
ای باغبان نخواست مرا از چه چید و رفت؟
این شعر نیست اتش خاموش معبدست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگهاست
گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
این شعر نیست خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهیست در سپید
این شعر نیست رنگ سپید یست در سیاه
گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
گر شعر بود از دل خود می زد ودمش
گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش
بس كند مي گذرد براي انان كه در انتظارند
بس تند مي گذرد براي انان كه مي ترسند
بس طولاني است براي انان كه در اندوهند
و بس كوتاه براي انان كه سر خوشند
اما ابديست براي انان كه عاشقند.
مي خواهم اغاز كنم اما نقطه پايان زندگي مرا مي طلبد
ارزو را شروع مي كنم ولي همين طور كه بالا
مي روم دانه دانه از شروع سر مي رود
و مرا به پايان مي رساند
ديگر تواني براي يافتن ندارم
پس به ارزو مي گويم برو و مرا با تمام
جاهاي خالي زندگي تنها گذار.