برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهمم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...
پ ن : وقتی به زندگیم و رنگ های مرموزش نگاه میکنم دلم میخواد زیر گریه بزنم ....
پ ن 2: واقعیت زندگی این روزهای من :
تورو از خاطرم برده طعم تلخ فراموشی.....دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی !
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 13:57 توسط سکوت
|
بیا بیا که چو ابر بهار گریه کنیم
به دامن سیه روزگار گریه کنیم
به روز گریه بسی خنده کرده ایم که حال
به جای خنده در این شام تار گریه کنیم
گل وفا نشکوفد به روی خاک دلی
بیا که خون جگر پای خار گریه کنیم
چه شهر غم زده ای,باز نیست در میکده ای
برای محتسب این دیار گریه کنیم
ز دست خود به ستوه آمدیم وای افسوس
مجال نیست که از دست یار گریه کنیم
به کار عشق,بیا می کشیم و خنده زنیم
به جای شعر بیا زار زار گریه کنیم
دگر غزل به شبان سیاه می روید
سزاست گر همه دیوانه وار گریه کنیم
نصرت رحمانی
+
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 23:23 توسط سکوت
|
خیال کردم بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونیم که بود بدتر شدم من
.
.
.
پ ن : نه اشتباه نکن این اسمش پشیمونی نیست من فقط یه کم دلم تنگ شده...همین.....
فقط یادم رفته بود که مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمیکنه قدم میزنه ( حالا مرد و زنش چه فرقی
داره)
این نیز بگذرد....نگذشتم به درک
+
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 23:0 توسط سکوت
|
به غروب نگاه كن …
حال باز می توانی مرگ را انكار كنی ؟
تضمینی نیست كه غروبی دیگر را ببینی
پس خوب نگاه كن و خداحافظی خورشید را از آسمان ببین
مرگ خورشید را ببین ، فردا دیر است
همین امروز، همین غروبی كه در راه است
و در اینجاست كه احساسی به تو دست می دهد
ناراحتی كه علت ندارد یا شاید تو علتش را نمی دانی
آسمان سرخ می شود و خورشید در امتداد یك خط گسترش می یابد
مانند قاصدكی كه هنوز خود را به دست باد نسپرده ، احساس سنگینی می كنی
تو محكوم به بودن و زندگی كردنی
آسمان سرخ تر می شود، روشنایی كمتر
نگاه كن ...
نترس از مرگ خورشید
نترس ... او باز فردا طلوع خواهد كرد
چه چیزی در غروب است كه آنرا تكراری نمی كند!
هر بار به آن می نگری به تازگی بار اول است
انگار اولین بار است كه غروب را می نگری
هوا تاریك می شود ، سنگین می شود
وجود تو آماده پروازست. بالهایش را باز می كند
سعی می كند از این زنجیر تن ، از این زندان فرار كند. ولی راهی نیست
قاصدك هنوز نشكفته
تو محكوم به بودنی
خورشید كم كم محو می شود
تو به این می اندیشی كه چند نفر در این لحظه به غروب نگاه می كنند
و چه تعداد از آنان ناظران آخرین غروبند
چشمهایت را باز كن و خوب ببین
تضمینی برای دیدن دوباره نیست.شاید فردایی نباشد
هوا كاملا تاریك می شود
خورشید دیگر نیست
سایه ای بزرگ همه جا را می گیرد ...
پ.ن : این و یکی دو سال پیش , یکی واسم کامنت گذاشته بود ....
+
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 8:15 توسط سکوت
|
در سکوتی ماتم افزا من کناری و مرغ شیدا
با من دل خسته گوید از چه بنشسته ای تو تنها
عشق یاری در دل دارم
میدهد هر دم آزارم
شکوه ها تا بر دل دارم
میگریزم از رسوایی می ستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم
مرغ شیدا بیا بیا شاهد ناله حزینم شو
با نوایی به روز و شب هم صدای دل غمینم شو
ای صبا گر شنیده ای راز قلب شکسته ام امشب
تا پیامی به او رساند رهگذار دل حزینم شد
لحظه ای آسمان تو بنگر چهره ارغوانیم
با غم عشق او خزان شد نوبهار جوانیم ....
.
.
.
ای شادی , آزادی , روزی که بازآیی
با این دل غم پرور من با تو چه خواهم کرد
دل هامان خونین است غم هامان سنگین است
ما سر تا پا زخمیم ...... ما سر تا پا دردیدم
ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم
...............................
م ن : دلم میخواد داد بزنم با غم عشق او خزان شد نوبهار جوانیم ....
م ی ف ه م ی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 2:0 توسط سکوت